داستان من

۱) شروع

صبح هجدهم آذر ۱۳۷۴ برف می‌بارید؛ آنقدر زیاد که مدرسه‌ها تعطیل شده بود. همان صبح، در بیمارستان رسالت تهران چشم من به جهان باز شد. تک‌فرزند بودم و خیلی مراقب بودند بلایی سرم نیاید و رویم خط و خش نیفتد. زبان که باز کردم شاعرانگی شروع شد. بازی با کلمات را از همان موقع که شیر و اسباب‌بازی‌ام را درخواست میکردم پیش گرفتم.

اول دبستان حروف الفبا را یاد گرفتم و همان‌موقع رفتم به یک کتابفروشی و گفتم آقا لطفاً یک دیوان حافظ با خط روزنامه‌ای به من بدهید که بتوانم بخوانمش. شاید چیز زیادی از آن نمیفهمیدم ولی دوستش داشتم.

۲) شعر

خیلی از شب‌ها برای پدر و مادرم ساقی‌نامه را از روی دیوان حافظم میخواندم. همان سال‌ها بود که یک دفتر نارنجی از سوپرمارکت خریدم ۲۵۰ تک‌تومان و در آن ترانه‌های من‌درآوردی نوشتم که ملودی هم داشتند و سال‌ها بعد فهمیدم به این کار سانگ‌رایتینگ می‌گویند و یک روز تصمیم گرفتم در انشای مدرسه، وسط داستان شعر هم بگذارم. داشتم از مصرف‌کننده‌ی شعر به تولیدکننده‌اش تبدیل می‌شدم و هرچند جهانم ابتدایی بود، زبانم و توانم در شاعری پخته‌تر به نظر می‌رسید. هنوز نمی‌دانم این توان نیاموخته از کجا به سراغم آمده بود ولی بابتش خوشحالم. بعدها در دوره‌های مختلف آموزشی شرکت کردم و آنچه را که غریزتاً تا حدی رعایت می‌کردم، اصولی نیز آموختم. به طور ویژه کارگاههای مهدی فرجی برای من آموزشگاه بزرگ شعر بود و آنجا خیلی چیزها آموختم و تا وقتی که کرونا آمد، آن کارگاه‌ها برقرار بود. بعدتر، تصادفاً سیامک عباسی را پیدا کردم و چند سال هم در کارگاههای او سانگ‌رایتینگ -همان تولید همزمان شعر و ملودی- را فراگرفتم و با هم‌دوره‌ای‌ها، چندین کار ساختیم که خداوکیلی هم برای من هم برای کل بازار موسیقی پاپ ایران، یک پله‌ی بزرگ به بالا حساب می‌شدند. پیانو و گیتار هم بلد بودم، گیتار فلامنکو را جدی‌تر. این خیلی کمک کرد بتوانم موسیقی کارهایم را خودم بسازم.

۳) تحصیل

از دبستان ولیعصر به راهنمایی علامه طباطبایی رفتم و از راهنمایی علامه طباطبایی به دبیرستان علامه حلی. قبولی در آزمون تیزهوشان خیلی اتفاق مهمی برای من بود و مسیر زندگی‌ام را شکل داد. آنجا هرچند تا قبل از من هیچ کسی سمت المپیاد ادبیات یا کنکور انسانی نرفته بود، ولی وقتی فیل من یاد هندوستان کرد کسی جلویش را نگرفت و این برایم خیلی راهگشا بود. تنهایی درس خواندم و تنهایی مدال کشوری المپیاد ادبیات گرفتم و تنهایی بهترین رتبه‌ی کنکور دوره‌ی خودمان شدم بدون اینکه معلمی داشته باشم یا حتی رشته‌ی کنکورم با رشته‌ی دبیرستانم مطابق باشد. یادش به‌خیر. البته بعضی از اعضای خانواده‌ی ما آنقدر درسخوان و دانشگاهی بودند که من هر رزومه‌ای می‌ساختم باز توجه خاصی جلب نمی‌کردم. عمویم، مجید مختاری، از بهترین پزشکان ایران است و پسرعمه‌هایی در هاروارد و غیره دارم که مفاخر علمی عجیب و غریبی هستند. بهرحال با اکیپ نسبتاً بزرگی از بچه‌های المپیاد ادبیات، سر از دانشکده‌ی حقوق دانشگاه تهران درآوردیم. محیط آنجا برای من بیش از حد، جدی و سنگین بود و چند بار تا مرز تغییر رشته رفتم ولی هرطوری که بود به کمک وجود استادان نازنینی مثل دکتر محسن برهانی، توانستم تا دریافت مدرک کارشناسی حقوق پیش بروم. سال ۱۳۹۷ بالاخره رشته‌ی مورد علاقه‌ام را پیدا کردم و در مقطع کارشناسی ارشد علوم ارتباطات اجتماعی دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شدم. آنقدر رابطه‌ی خوبی با ارتباطات برقرار کرده بودم که آب و تاب من موقع توصیف رشته‌ام باعث شد چند نفر از دوستانم هم برای تحصیلات تکمیلی ارتباطات را انتخاب کنند و در دانشگاه‌های علامه طباطبایی و تهران پذیرفته شوند. پایان‌نامه‌ی ارشدم را با دکتر مهری بهار گذراندم و موضوعش را به موسیقی زیرزمینی اختصاص دادم تا محور مشترکی برای فعالیت آکادمیک و فعالیت هنری ایجاد کرده باشم. در کنکور دکترای علوم ارتباطات (۱۴۰۰) نیز رتبه‌ی اوّل کشور را کسب کردم و در همان دانشگاه تهران تحصیلات تکمیلی‌ام را ادامه دادم.