گهواره

"حیف است نام من آن‌جا که اوست"

گهواره

"حیف است نام من آن‌جا که اوست"

نیمی از ما با باران می‌ریخت...

پنجشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۴، ۰۴:۲۸ ق.ظ

انقدر شعر نگفتم، ناخودآگاه انگار سبکم عوض شده، یه طور هندی‌ای شده گویا! صرفاً اینُ گفتم که باز خودمُ مجبور کنم به شعر گفتن؛ حیفه. وبلاگ هم حیفه اینطوری چیزی توش گفته نشه. کامپیوتر نصف شبا مثل حموم میمونه که آدم خودشه و خودش میزنه زیر آواز! اینجا هم یه فضائه و یه کیبورد و شعر تولید میشه مثلا. 


***

بیا و دست در آیین انتخاب ببر

مرا به سیل بینداز و بی‌حساب ببر

دوباره بارش باران و دست من به دعا:

تمام شهر مرا ناخدای آب، ببر

سکوت کردن من زیر آب، فریاد است

صدای غرق شدن را تو ای حباب، ببر

ببر به شهر و به گوش حصارها برسان

سکوت را به تب و تاب انقلاب ببر

بیا که چهره‌ی مارا گرفته گرد و غبار

ببار! ابر زمستان و این نقاب ببر!

هزار سالِ کویری به انتظار گذشت

هزار نقش خیالی میان قاب ببر

بدون نغمه‌ی تو، کور میشود نفسم

ازین ببعد مرا با خودت به خواب ببر...



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۶/۲۶
بردیا مختاری

نظرات  (۲)

سلاممم..شعر قشنگی بود..بمنم سر بزن..


پاسخ:
متشکر، حتما.
۰۹ آذر ۹۴ ، ۰۱:۵۲ سلیمان علاقی
عزیزم 
عزیز دلم 
سلام 
ما زاغ البصر و ما طغی' 
براستی که همه چیزهای خوب را دیده ای و همه ی چیز های حقیر مبتذل را رها ساخته ای 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی