بردیا مختاری

شعرها و متفرّقه‌نویسی‌های من

بردیا مختاری

شعرها و متفرّقه‌نویسی‌های من

۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۸ ثبت شده است

دقیقا دو سال پیش (خیلی جالبه‌ها! دقیق دقیق دو سال. فروردین 96 بود) تصمیم گرفتم بیخیال کانال تلگرامی بشم و بیام وبلاگ دوباره. بعد یه پست به  نام رجعت نوشتم و به خیال خودم برگشتم به دنیای وبلاگ نویسی. 

از اون روز هفتصد و خرده ای روز میگذره و من حتی یک پست هم اینجا نذاشتم! ولی مثل دیوونه ها چند روز یک بار میومدم چک میکردم ببینم هنوز کسی میاد یا نه. نه کامنت جدیدی میومد نه خبری نه احوالپرسی ای چیزی. ولی جالب اینجاست که بازدیدا بالا بود که اونم احتمال میدم شاید سیستم بیان الگوریتمی برای حال دادن به وبلاگای قدیمی خودش داره وگرنه خب کسی که بیاد شعر و بخونه اونم با این تعداد خیلی بالا، لااقل یه نظری چیزی میده. 

ولی من مثل یو-یو میرم و برمیگردم. نمیتونم از وبلاگ نویسی جدا باشم. وبلاگ دیگه رو بورس نیست. ولی خیلی با پلتفرمهای جدید فرق داره. مهم ترین فرقش با اینستاگرام و تلگرام برای من اینه که کسی که میاد تو وبلاگ، اومده که مطلب و بخونه. چطوری بگم، یعنی طرف تایپ میکنه سایت و، با پای خودش میاد، مطلب و میبینه و مبره. ولی تو تلگرام و اینستا، طرف عضو کانال یا فالوئر صفحه میشه، ولی بقیه‌ی زمان بندیا با منِ نویسنده‌ست. هر موقع چیزی بنویسم برای طرف نوتیفیکیشن میره که آقا/خانوم بیا بخون. و من اینو دوس ندارم. دلم میخواد مخاطب توی مود مناسب باشه و با پای خودش در زمانی که صلاح دیده بیاد ببینه که خب، این یارو حرف جدید چی داره. دقیقا مثل مراجعه‌ای که به کتاب و مجله داریم (و به نظر من مراجعه‌ی خیلی محترمانه‌تریه نسبت به کانال ها و صفحات)

شاید یکی از دلایل سطحی شدن مطالب و رو اومدن سلبریتیای خیلی دوهزاری همینه. تلاش میکنن مخاطب و سر شوق کوتاه مدت بیارن و جلب توجه کنن. در حالی که شوقی که وبلاگ و کتاب و مجله و... میطلبن، خیلی فرق میکنه.

ولی درد قضیه اینجاست که چند ساله حس میکنم چیزی که من میفروشم، خریدار نداره. میگن حکایت همون یخ فروشیه که گفتن کاسبی چطوره، گفت نخریدن، تموم شد. منم بعضی وقتا میترسم نخرن، تموم شه. انقدر گاهی فکر میکنم چطور میشه مخاطب انبوه شده و عامه‌پسند-پسند و جذب کرد، که از مسیر اصلی و اینکه چی میخوام بگم و چطوری میخوام بگم منحرف میشم.

وبلاگ اما از این نظر هم غنی‌تره، خیلی حالت محفلی و خودمونی تر داره تا صفحات مجازی - اجتماعی. بگذریم، نمیخوام سخنرانی کنم، خلاصه که، دوتا شعر جدید گذاشتم که ایشالا تو کتابم میان، و خب، بازم برگشتم، و امیدوارم پست بعدیم دو سال دیگه نباشه.

راستی پست های قدیمی و هم از دسترس خارج کردم. من آدم سابق نیستم و بعضی حرفها در زمانی که زده میشن ارزش دارن و بعدتر نه. و خب من همچین حسی به همه‌ی حرفای قدیمی اینجا و شعرهای تفننی نوجوونی‌ها داشتم.

  • بردیا مختاری

حرفی بزن، با یک نگاه سرسری حتی

کاری بکن، بی‌حرمتی، رسواگری حتی


با اینکه حتی نیستی در راه برگشتن

در خواب دیدم می‌رسی، پشت دری حتی


ای روشنایی بخش دنیایم نمیبینی؟

بی‌تو سیاهم، نیستم خاکستری حتی


روزی سرت بر بالش من بوده و حالا

دیگر نمیدانم کجای کشوری حتی


خوش‌حالی‌ات می‌شد که تسکین کمی باشد

امّا نمی‌دانم که بی من بهتری حتی


وقتی نباشی مثل یک آهوی بی‌گلّه

امنی ندارم در میان بستری حتی


با دیگران دیدن که سهل است، آخ می‌میرم

یک لحظه هم فکر تو باشد دیگری حتی


ای کاش می شد اندکی نزدیک تر باشی

با هر بلایی که سرم می‌آوری حتی


اما چه حاصل من که میدانم نمی‌خوانی

این شعر را تا بیت های آخری حتی



#بردیا_مختاری

  • بردیا مختاری

باید بدانی بهتر است از من جدا باشی

تا اینکه با من در غمی بی‌انتها باشی


در خانه‌ام بودن بلایی خانمان سوز است

دیگر نمی‌خواهم کنارم مبتلا باشی


از سرزمین سایه‌های تا ابد تاریک

وقتی که رفتن ممکن است، اینجا چرا باشی؟


هر جور میشد پای اصرار دلت ماندی

میخواستی شاید شبیه قصه ها باشی


حوا شدی با اینکه من آدم نخواهم شد

ساکت شدم، دل خوش کنی در این هوا باشی


اما نمی‌خواهم شکیبایی کنی، با من

جز درد بی‌درمان نخواهی دید، تا باشی


وقتی برای بالهایت شانه‌ام تنگ است

پرواز کن، دیگر که حق داری رها باشی



#بردیا_مختاری

  • بردیا مختاری