گهواره

"حیف است نام من آن‌جا که اوست"

گهواره

"حیف است نام من آن‌جا که اوست"

۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

کانال  تلگرام و تعطیل کردم.
بر میگردیم به وبلاگ‌نویسی :)

چرا این کار و کردم؟ چون فضای مجازی خسته کننده بود و وبلاگ فضای مجازی نیست. فضای واقعیه. نمیدونم چطور توصیف کنم؛ رقابت عجیب و غریب بین کانالای مختلف ادبی و .. تو تلگرام یا صفحات اینستا و تلاش عجیب و جان فشانانه برای جذب مخاطب بیشتر، بسیار خسته کننده بود. و نکته‌ی مهم تر اینکه تو بازار کنسرو پسند این برنامه ها، کارای ادبی (چه از طرف من چه بهتر از من های فراوون) چندان مشتری نداره؛ نمیدونم نویسنده ها و شاعرهای معروف تر و کاردرست تر، وقتی میبینن عکس لو رفته‌ی فلان دختر با لباس باز یا چمیدونم، عکس فلان "بچه معروف" با ماشینش چند برابر کل دنبال کننده های اونها لایک میخوره، باز به حضور در این فضاهای مسموم و مخرب ادامه میدن. شاید البته اینطوری دل کندن هم درست نبود؛ ادعایی ندارم؛ اما امروز از مهدی موسوی شعری که در ادامه مینویسم*** و خوندم و جالب بود، یکی دو روز بعد از دل کندن کامل از صفحات مجازی فهمیدم چندان در این دلخوری و خستگی تنها نیستم!
خلاصه مطلب، وبلاگ خوبه، بی آلایشه، پاکه! اگر چیز نوشتنی‌ای باشه، از این ببعد همینجا مینویسم، و حضور چند نفری که هنوز هم این صفحه رو به خیال پستهای جدید باز میکنن، برام بیشتر از چندصدهزار نفری که این مدت با تبلیغ و ... پستهای تلگرامی من و دیدن ارزش خواهد داشت.


***چند بندی از شعری که حرفش شد:



از آسمان شروع به بارش کرد

هر جمله ی شروع شده با «کاف»!

لبخند و درد و لایک به هم آمیخت

در عکس تازه ی «پدرِ شوآف!»


رژ زد، بوتاکس کرد! کرم مالید

زل زد به دوربین و «دابسمش» کرد

در فیس بوک جمعیتی مُردند

در اینستاگرام کسی غش کرد


دیوانگی و خودکشیِ «حافظ»

از ازدحام شعرنویسی ها!

دشنام چند عاشق «استقلال»

مابین فحش «پرسپولیسی»ها


فریاد اعتراض به یک چیزی!

شلوارهای نیمه درآورده!

بحثی عمیق در وسط عرفان

با گونه و دماغِ عمل کرده


متن دعا برای شب کنکور

امواج پخش در وسطِ گیتی!!

با ویژگیِ ماهِ تولّدها

با عاشقانه های درِپیتی!


گاهی ادامه ی خبرِ «کیهان»

گاهی در افتتاحِ فروشِ «نایک»!

در روزنامه پشت ستونی زرد

مشغول به خرید و فروشِ لایک!


فیلمِ خصوصیِ زنِ همسایه

یا عکسِ بی حجابِ فلان مسؤول

یک عدّه در موبایل به فکرِ پخش

یک عدّه نیز زیر پتو مشغول!



در من پُلی شکسته تر از تاریخ

در انتهای خاطره سازی هاست

من روستای گم شده ای هستم

که خسته از تمامیِ بازی هاست


قایم شده تمامیِ این شب ها

آن بچّه ای که توی کمد هستم

بگذار تا خراب شود دنیا

من در کتابخانه ی خود هستم


در قلّه های بی کسی ام خوبم!

اینجا که ابرهای رها هستند

لبخند می زنم که از این بالا

مردم شبیه مورچه ها هستند...


سید مهدی موسوی





فعلا حرف دیگه ای نیست، حس تعمیرکارایی که ماشینهای قدیمی و بازسازی میکنن و دارم :) نمیدونم از پس بازسازی این وبلاگ بر میام یا نه، و حتی نمیدونم دوستانم و هم سن و سالهام دیگه اصلا دنبال وبلاگ نویسی و وبلاگ خوندن میرن یا این رسانه براشون کهنه شده. بهرحال؛ بسم الله الرحمن الرحیم، ما برگشتیم خونمون.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۷
بردیا مختاری