گهواره

"حیف است نام من آن‌جا که اوست"

گهواره

"حیف است نام من آن‌جا که اوست"

۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

فکر میکنم بعضی وقتا اگر یه رو "جنس زن" بخواد از "جنس مرد" انتقام بگیره کجا باید فرار کنم!؟
سراسر تاریخ بشریت تاریخ بربریت ضد زنه. توی هر جنگ قبل از کشور مغلوب، مغلوب واقعی زنا بودن. وقتی میخونم که تو قتل عام ارامنه‌ی ترکیه همکیش‌های ما دختر‌بچه‌هارو کشتن و به کشته‌ها هم...، وقتی میبینم که بوکوهرام میاد زیر پرچم اسلام میریزه دخترارو از مدرسه میدزده و میبره میفروشه!!...
 این عکس هم...
 یک پدر افغان بوده که با همسر ایرانی 20 ساله و فرزند 3 ساله‌ش زندگی میکرده. یعنی یه دختر چند ماه بزرگتر از من که 4 سال بوده به عشق این مرد فرار کرده بوده از خونه. و 3 سال بوده با عشق بچه بزرگ کرده بوده... خلاصه بگم. یه روز آقا تحت اثر شیشه میاد خونه و سر فرزند و همسرشُ بیخ تا بیخ می‌بُره... نلرزیدین؟ این عکسها چند روزه اثر سنگینی رو من گذاشتن. یکی عکس دست این دختر هم سن و سال که دیگه باید بهش گفت زن مقتول...  یکی هم عکس خونی که روی دیوار پاشیده... 
حتی تا الآن هم مخالف اعدام موندم. و باز هم میمونم. ولی واقعاً دوست ندارم با امثال این مرد، روی یک کره زندگی کنم. هیهات که امثالش شامل اکثر مردهای دنیا میشه. کافیه به اطرافمون نگاه کنیم... 
البته در این مورد خاص شاید باید انگشت اتهامُ گرفت سمت کسایی که شیشه تولید میکنن و یا وارد میکنن به کشور. یاد فیلم گوزن‌ها افتادم... اسم کاراکتر بهروز وثوقی یادم نیست ولی اگر 5 تا مرد اونطوری تو کشور داشتیم دیگه نیازی نبود من همچین پستی بنویسم. یاد یه داستان دیگه افتادم. یه پدری دختر 6 ساله رو بسته بود به بخاری و روش نفت ریخته بود و دختر و بخاری با هم منفجر شده بودن. چند سال پیش که این خبرُ خوندم برای چند دقیقه واقعاً چشمام بسته بودم و حس میکردم همه‌چی داره میچرخه... 
من خیلی راحت میتونم خودمُ جای بقیه بذارم. شما هم این یه پستُ همراه من باشید و فکر کنید اگر این دست دست شما میبود... خدایا. 






۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۱:۰۳
بردیا مختاری
فردریکو گارسیا لورکا با آپولو به رمانتیک‌های دادائیست دهان‌کجی کرد و اکبرشاه گورکانی گور خود را میان باران ترانه‌طور کاوید و آسمان بار امانت نتوانست کشید که اذا زلزلت ارارض زلزالها نمونه‌ی واج‌آراییِ کنکور کور کور کورکورانه را رتبه نشد و رفت و شد سعدی و روز بزرگداشت بزرگمرد ادبیات ایران که در هر شاخه از ادب پارسی از وعظ و خطابه تا ادبیات اروتیک استاد مسلّم شد و همه سعی کردند او باشند و همه سعی میکنیم او ها باشیم و کنکور میدهیم...
ریاضیات علوم انسانی صد پنجاه صد پنجاه صد هزار و سیصد و نود و چند بود که من نمیدانستم کدام ماه است که شبش را خواب بودم و صبحش را نیز هم. و دل ما فدای هیچ شد و جان ما برای هیچ شد. 
بوی گلهای چیده می‌آید خونم از دل به زمین میریزد گل پامچال در می‌آید که دهن‌کجی کند به شقایق‌های شما.
من اگر مستم و اختیارم دست این ساقی که نیست است، به کسی ربطی ندارد هیچ، به خودم هم ربطی ندارد. 
و اگر مدال نقره را بر این دیوار روبرو آویزان نکردم، رتبه‌ی کنکورم را هم بر همین دیوار آویزان خواهم نکرد...

***
بسم الله. پست را می‌آغازیم. آنچه در بالا خواندید نمیدانم چه بود. درددلی بود شبه‌سورئالیستی از دنیای این روزای من. سه چهار خط آخرشُ خیلی دوست دارم :)) شاید چیزی که توی ذهن من میگذشت این بود که چرا باید برای کنکور درس خوند؟ چون این روزا فشار زیادی رو خودم احساس میکنم. فشار درس خوندن نه، فشار عذاب وجدان درس نخوندن. شاید مثلاً باید کامپیوترمُ سالها پیش (همونموقع که بار اوّل المپیاد میدادم!) جمع میکردن و میریختن دور که من الآن جای این نوشتن‌ها سر درسم نشسته می‌بودم. ولی به هر حال ما رو آدم حساب کردن و نتیجش شد فرزند خل و چل شب‌بیدارِ مجنون‌طور. مجنون کی؟ السا؟ نخیر. مجنون هیچکس.
شاید حتی باید کامپیوترمُ از قبل‌ترها جمع میکردن. اونوقت با دوست گرامیِ دوران طفولیتم آَشنا نمیشدم و ساعت امتحان مرحله اول المپیاد کامپیوتر سال اول دبیرستان نمیرفتم سر قرار و الآن یک چیزی شده بودم. 
حداقل یک چیز دیگری شده بودم.
.پدر من هر شب ورژن تصویری "پدر من بد منُ نگا میکنه" رو برام اجرا میکته.
منم فوراً "بذار تو حال خودم باشم"ِ تتلو میاد تو ذهنم. راستی چرا باید انقدر تتلو گوش کنم؟! تتلو تو خیلی خوبی. رتبه‌ی کنکور به-دست-نیاورده‌ام مال تو.
از الآن میدونم ته این پست میرسم به دوراهی اینکه پستُ نشر کنم یا نه. برای چی؟ برای اینکه میترسم خودم باشم. برای اینکه یا کلا کسی به این وبلاگ نمیاد یا میاد اینارُ میبینه میگه این پسره چه خله. ما که رفتیم! و برای اینکه من تا ندونم کی هستم نمیتونم خودم باشم! من کی هستم؟ من یه اسمم و یه تعدادی سلول و یه کیبورد بی‌هدف که در اصل "من" نیست و "مال من"ه. راستی آیا این کیبورد دوست داشته مال من باشه؟ 
بعضی وقتا جدی به این مسئله فکر میکنم که شاید مثلاً این ویولنسل دوست نداشته مال من باشه. چون الآن ماه‌هاست که شکسته افتاده گوشه‌ی اتاق. شاید میتونست مال یه بچّه‌ی مستعد باشه که هرروز باهاش آهنگای قشنگ بزنه و کلی ذوق کنه. یا حتی پیانوم که ماه به ماه کسی خاکای نشسته روشُ پاک نمیکنه. چرا مجبوره مال من باشه...؟!
بگذریم. وقتایی که از ادای "ادیب" درآوردن خسته میشم جایی ندارم برم چیزی بنویسم. اینجا که شده محل اشعار و به نظاره نشستن "به به"ها. یا باید وبلاگ دیگه‌ای بسازم یا باید... نمیدونم. هیچی.
+لطفاً با اسمای ناشناس نیاید فحش و بد و بیراه بنویسید. ازین به بعد تایید نمیکنم. 
+خسته نباشید، خدافظ.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۴۶
بردیا مختاری