گهواره

"حیف است نام من آن‌جا که اوست"

گهواره

"حیف است نام من آن‌جا که اوست"

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

من به این احساس بی‌شرمانه عادت کرده‌ام

سال‌ها خاکستر خود را عبادت کرده‌ام

در گریز از سردی شب‌های بی‌سامانی‌ام  

با سحر خندیده‌ام، با صبح صحبت کرده‌ام

خسته و تنها میان راه‌های ناشناس

راه ایمان یافتم از بس که وحشت کرده‌ام

پشت‌گرمِ آسمان‌های بزرگ دوردست

در غریبستانِ تنهائی قیامت کرده‌ام

چشم‌من تا شعله‌ی اندوه‌هارا بشکند 

کاسه را لبریز از باران رحمت کرده‌ام

گرچه فرصت خواستم تا با خدا خلوت کنم

وقت تنهایی فقط احساس غربت کرده‌ام

چشم خیسم خشک شد، شاید که من با اشک خود

پیش پای این غزل، غسل شهادت کرده‌ام...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۳ ، ۱۲:۵۴
بردیا مختاری

بچه ها، مجتازِ گل لطف کرده بود یک عدد شعر وزین و فاخر و واقعا فوق‌العاده گفته بود برای ما، که در وبلاگش موجوده، برید ببینید، جالبه :)
www.newverica.ir
+چه بهتر که قبل از شعر مجتاز، جهت درک تلمیحات، شعر "جاودانه" منُ بخونید: اینجا
و خب به رسم ادب و مقداری هم فان و مقدار زیادی ارادت قلبی، جوابی گفتم که البته زیاد از نظر سبکی به شعر مجتاز شباهت نداره و قطعاً به قوّت شعر مجتاز نیست؛ 
علی‌ایّ‌حال میذارمش اینجا، بلکه شما هم بخونید.


#قصیده


هزار شکر و ثنا کین قصیده‌ی بنده،

به نام نامیِ مجتاز شد برازنده

اگر خوشت بیاید ازین شعر، من خوش اقبالم

و گر نیایدت آنگونه خوب، شرمنده

***

زمانه دور فسادست و جور بی‌پایان

به پای ما زنجیر، همچو مرغِ پرکنده

 جهان شده خالی ز عشق و پُر ز ریا

بدون خوبی و شادی، ز درد، آکنده

اگر که خوب تو باشی و صاحبِ احسان

نمیشود نکشندت خسانِ  درّنده

و تا کنون که چنین است وضع آدمیان

گرفته قلب من از ترس وضع آینده

که هر چه گمشدگی در جهان انسان هاست،

برای صد ستمِ دیگر است، زاینده

در این زمانه اگر یار خوشدلان باشی

خوش است فال تو همچون سپهرِ رخشنده

تو مرد عشقی و بر ما اکید مستحب است

نگذاریم شود قلبتان گدازنده

دلم فقط به شما میکشد مسیر مرا!

امان از این دل یک‌لاقبای  یک دنده!

به عشق توست همیشه که در زمان سحر

به شهر می‌وزد آن آفتابِ تابنده

تو همچو رهبر ارکسترها، خوش استیلی

و ما همه در پیش تو، نوازنده

اگرچه هست زبانت کهن، کهن نشدی

برای این که تو هستی همیشه فرزندِ...

زمان خویشتن! آنگونه که بفرموده

علی علیه سلام؛ آن امامِ ارزنده

تو نعمتی به بزرگیِ عشق و ایمانی

کلام، همچو پیاز است و طبعِ تو، رنده

خدای عزّ وجل! حفظ کن تو این نعمت!

بساز عمرِ ورا بختیار و پاینده
بیار از سر فضلت به خواهش بنده،
همیشه در دلش آرامش و به لب، خنده!.. :)


والسّلام :)
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۵۶
بردیا مختاری

با توجه به اینکه bardiamokhtari.ir فعال شد، بیان تا دو ماه دیگه آدرس فعلیُ از بین میبره. بنابراین دوستانی که احیاناً پیوندهاشونُ تغییر داده بودن، لطفاً باز هم تغییر بدن! :)
متشکر.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۵۶
بردیا مختاری

شعر اول:

در شهر رویاییِ من در کوچه‌ی افسانه‌ام
کز کرده مرد خسته‌ای کنج مسافرخانه‌ام
آرام و سرد و ساکت است و حالش اصلا خوب نیست
انگار من حتی خودم، با بودنش بیگانه ام
چیزی نمیگوید ولی چیزی نمیپرسم از او
تا شمع او در هم نپیچاند پرِ پروانه‌ام
باران پشت شیشه را میبینم و پر می‌کشد
احساس الزام سکوت بیخودِ رندانه‌ام
آی ای غریبه کیستی؟ اینطور تنهایی چرا؟
من؟ با منی؟
-آری بگو!
-من غمگساری قانعم!
می‌بینمش، یادم می‌آید چهره‌اش او راستی
یک شاعر خوب است، از انبارِ شعرِ خانه‌ام
زل میزنم در چشم او شعری به ذهنم می‌رسد
از درد دندان میرسد تا دست هایم چانه ام
میگریم و از بار این غم شانه‌ام خم میشود
میخندد و با مهربانی میزند بر شانه ام:
من شعرهارا زندگی کردم تو تنها خوانده‌ای
تو شعرخوانی عاقلی؛ من شاعری دیوانه ام!

شعر دوم:

شبیه لکه که به قرص ماه میچسبد
به جان من لحظات سیاه میچسبد
مسلم است که مستی خلاف سنگینیست
ولی چه باک! که این اشتباه میچسبد
بیا گناه کنیم بعد از آن گناه بزرگ!
چقدر موقع مستی گناه میچسبد!
اگرچه مزه ی مشروب عاشقان اشک است
ولی کشیدن سیگار, آه! ... میچسبد!
و دود، معنیِ موزونِ مرگ آرام است
نگاه کن! که به مردن، نگاه میچسبد
چقدر راه میروی پیاده ی خسته!
توقف الکی بین راه میچسبد!
بیا بخند بیا با خدا مزاح کنیم!
که با مقام بزرگان مزاح میچسبد

شعر سوم (هنوز ویرایش میخواد. همینطوری میذارمش. ایراداتشُ لطفا گوشزد نکنید! :) )

ای آفتاب گمشده میسوزم از غمت
ابری شدم، که بر سر دنیا ببارمت
شب راه دوباره بوی سیاهی گرفته است
چیزی شبیه وا شدنِ موی درهمت
تا صبح سعی میکنم امّا نمیشود
از خاطرات خسته‌ی خود در بیارمت
بازی گرگ و میش جوابش مشخص است
لعنت به گرگ و میشت و آبیِ مبهمت
با قلب سست‌مهر ضعیفم که تازگی
شک کرده در مقابل آیات محکم ات،
جایی برای خستگی من تو باز کن
در گوشه های دنج سرای جهنم‌ت
شاید عذاب آتش و لب‌تشنگی ازآب
باعث شود شبیه گذشته نخواهمت
.
.
.
.
.
اینجا جهنم است! سلام آبیِ عمیق
برگرد؛ راضی ام به ملاقات شبنمت...








۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۴۶
بردیا مختاری