گهواره

"حیف است نام من آن‌جا که اوست"

گهواره

"حیف است نام من آن‌جا که اوست"

۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

هرکس وقتی خیلی داغونه، فشار روشه، بلاتکلیفه، یا ناراحته، یه راهی داره که خودشُ خالی کنه. مثلاً هنرمندا با هنرشون مشغول می‌شن؛ می‌شینن سازشونُ می‌گیرن دستشون و همه‌چی یادشون می‌ره. شما چطوری خودتونُ آروم می‌کنید؟
من پیانو می‌زنم امّا پیانیست نیستم. ویولنسلُ نتونستم طوری که می‌خواستم یاد بگیرم. شعر می‌گم ولی شاعر نیستم. ادبیّات خوندم ولی ادیب نیستم. خیلی چیزا دوست دارم باشم ولی هیچ‌کدوم نیستم. موقع خشم و غم هم، هیچ راهکاری برای آروم کردن خودم ندارم. شعرام خودشون میان. بی مقدّمه. بعضی وقتا. ولی مواقعی که بهشون نیاز دارم نمیان. نمیتونم بگم. ذوقم کور می‌شه. پشت پیانو هم نمیتونم بشینم طوری بزنم که همه‌چی یادم بره. وقتی که پر می‌شم از ناراحتی و عصبانیّت، مجبور می‌شم بی‌تحرّک و ساکت بمونم و همه‌ی مشکلاتمُ به جای بیرون ریختن، تو خودم بریزم. 

خسته‌ام، حوصله‌ی هیچ‌چیزیُ هم ندارم. حوصله ندارم اوّل مهر دوباره بخوام برم مدرسه؛ حتّی اگر بتونم تا اون‌موقع تغییر رشته بدم. چقدر احمق بودم که امید داشتم. چقدر احمق بودم که فکر می‌کردم بعد از المپیاد می‌تونم کلّی استراحت کنم. چقدر احمق بودم که دیر فهمیدم "تجری الرّیاح بما لاتشتهی السّفن"...
 خستگی یعنی اینکه شب خواب ببینی داری می‌ری مسافرت و صبح باز توی تهران لعنتی بیدار بشی. خستگی یعنی وسط یه عمر نا‌امیدی یه راه کوچیک برای تزریق امید به زندگیت پیدا کنی و اون راه کوچیک هم به بن‌بست بخوره. خستگی یعنی اینکه بشینی ساعت چهار صبح تو وبلاگ مسخرت که اصلاً نمی‌دونی کسی چک می‌کندش یا نه با خودت دردودل کنی. خستگی یعنی همین. یعنی اینکه فردا بیای کامنتای وبلاگتُ چک کنی و ببینی چیز جدیدی نیست. بعد با خودت بگی پس فایده‌ی وجود این پست چیه؟ بعد بری مثل چندین پستی که این بلارو سرشون آوردی، اینم "ثبت موقّت" کنی. ثبت موقّتی که هیچ‌وقت دائم نمی‌شه.

"ایشالا به هیچ‌چیزی نرسید همه جا مشکل داشته باشید که حقّ منُ خوردید و ..." اینُ یه خانومی داشت بلند بلند با بغض دردناکی به موبایلش می‌گفت؛ تو پاسداران. چند قدم اون‌طرف تر یه گربه داشت به حالت خیلی خل‌و‌چل‌گونه‌ای، روی پیاده رو دور خودش می‌پیچید و مثلاً بازی می‌کرد. دیدم بابام طبق معمول شروع کرد به صحبت با گربه و گفت "خوش به حالت که اصلاً نمی‌دونی یه ربع دیگه زنده‌ای یا نه و انقدر خوشحالی"...        دلم می‌خواد یه گربه باشم و روی آسفالت خیابونا دور خودم بچرخم و بخندم. بچرخم و بخندم. بچرخم و بخندم. بچرخم و بخندم... 

انقدر بچرخم و بخندم تا تموم بشم. 

یه شب خواب دیدم تهران پر از دود و انفجار بود. همه چیز به هم ریخته بود.از بالکن به شهر نگاه می‌کردم و فقط اثرات چیزی شبیه به جنگُ می‌دیدم. بعد همه‌چیز سیاه شد و نوشت(!): game over و بعد بیدار شدم.
من game over شدم... یکی بیدارم کنه.


۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۲ ، ۰۰:۰۵
بردیا مختاری